
اسم رمان: پادمیرا
نویسنده: مبینا مهراور
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
فرمت: PDF
✅ مناسب برای: گوشی، تبلت، لپتاپ، سیستم، آیفون و...
همیشه به اینجای ماجرا که میرسیدم، از فکر و خیال بیرون میآمدم. دیگر چهره آن پسر دستفروش در ذهنم نبود و نمیتوانستم ادامه خاطراتم را بدون صورتش تصور کنم.
راست میگویند: "از دل برود هر آنکه از دیده رود" و من هم همینطور شده بودم. سالیان سال از آن اتفاق گذشت و هر روز چیزی از او را فراموش میکردم...
من دختری بودم که روزی عاشق یک پسر دستفروش شدم. برایش پولی کنار گذاشتم تا بتواند کاری برای خودش دست و پا کند و بعد، به خواستگاریم بیاید. اما او رفت و دیگر هرگز پیدایش نشد.
سالها بعد، زمانی که در تلاش بودم او را برای همیشه از ذهنم پاک کنم، فهمیدم همان پسر، حالا رئیس شرکتی است که من در آن کار میکنم...
🔹 عشق قدیمی که حالا رئیس شده! آیا گذشته بین این دو دوباره زنده خواهد شد؟

💪 پسری که در دنیای رقابتهای سخت کشتی، برای عشق زندگیاش هم باید بجنگد…
🔥 او یک کشتیگیر معروف است، یک قهرمان روی تشک…
💖 اما در دلش فقط یک نفر جای دارد: دخترخالهاش!
⚡ اما عشق همیشه آسان نیست…
🚧 مشکلات زیادی سر راهشان قرار میگیرد و هر مانعی، عشقشان را محک میزند.
✨ آیا او خواهد توانست، هم در میدان مسابقه و هم در میدان عشق، پیروز شود؟

🔥 رمان دایاق داستانی از عشقی که در پیچوخم سرنوشت، رنگ دیگری میگیرد…
💨 بوی دود سیگار در بینیام میپیچد، سرم را آرام میچرخانم و نگاهش میکنم…
👔 اما خبری از آن ارسلان همیشه منظم و شیکپوش نیست…
💢 دیگر آن داماد جذاب و مغروری که مادر میان فامیل به او افتخار میکرد، نیست…
👀 حالا مردی را میبینم با ظاهری آشفته، لباسهایی چروک و روحی خسته…
✋ دستی میان موهای خرمایی آشفتهاش میکشد، سرش را بالا میگیرد و به من نگاه میکند…
💔 و آن لحظه است که چشم در چشم هم میشویم…
🔗 ماجرای دختری که در میان تصمیمات سخت، عشق و گذشتهای پنهان گرفتار شده است…

💔 رمان بندبازی آزادی همیشه بهایی دارد...
پروا برای نجات برادرش صادق که به جرم قتل در زندان است، حاضر است هر کاری انجام دهد!
✨ در مسیر تلاشش، به طور اتفاقی با پارسا روبهرو میشود…
پارسا مردی مرموز است که آدرس برادرش پیمان را به پروا میدهد.
🧩 پیمان کیست؟
یک وکیل قهار، حرفهای و کاربلد…
کسی که میتواند تنها امید پروا برای نجات صادق باشد…
اما پروا غافل است…
⏳ این مسیر پیچیدهتر از چیزی است که تصور میکرد!
🕵️♂️ رازهای نهفتهای در پس این ماجراست…
چرا پیمان حاضر به کمک شد؟
🖤 حقیقتی که پشت پردهی این ماجرا پنهان شده، زندگی پروا را برای همیشه تغییر خواهد داد…

🔥 رمان پروژه رئیس وقتی رئیس جدیدت، همان مردی است که در یک موقعیت عجیب با او روبهرو شدی…
اولین باری که مریک کرافورد را دیدم، در مصاحبهی کاریام بود.
اما از نظر فنی…
❗ من بیست دقیقه قبلتر، بهطور کاملاً تصادفی با او روبهرو شدم!
🚪 در حالی که در یک اتاق پرو در ساختمانی دیگر بودم، او ناگهان وارد شد…
📢 من داد زدم!
😳 او فریاد زد!
🩲 و من… تقریباً لخت، فقط با یک سوتین، با او درگیر شدم!
🔒 نهایتاً در را روی آن عوضی سکسی بستم و فرار کردم…
اما شوک واقعی زمانی بود که فهمیدم او رئیس جدیدم است! 😱
👀 نمیدانستم من را به جا آورده یا نه…
تا اینکه در طول مصاحبه، دوباره جر و بحثمان بالا گرفت…
و او به من گفت بروم زیربغلم را بو کنم!!! 🤯
🖤 از اینجا به بعد، ماجرای من و این رئیس جذاب، فقط پیچیدهتر و دیوانهکنندهتر میشود…