شوهرم… شکنجهگرم. بدنامترین مرد شهر بهم پیشنهاد میده: نقش همسر مردهشو بازی کنم. نه میتونم فرار کنم، نه میتونم نه بگم. یه قدم داخل این نقش میذارم و زندگیم زیر و رو میشه… این همه راز و سایه از کجا بیرون میان؟ تنها راه نجاتم آدریانه است یا فرار از خودش؟ من وینتر کاونام… یا لیا ولکوف؟
گندم رزیدنت جراحی ساکن تهران، دختری آرام و کم حاشیه از روستاهای اطراف تبریز با موهای قرمز که در خلوت دلش عشقی نه ساله و مخفی نسبت به همکلاسیش شایان دارد؛ شایانی که او را هرگز نمیبیند و حتی او را واسطه آشنایی با حنا، دوست مشترکشان، میکند. ادغام دو بخش کودکان و جراحی بیمارستان، باعث آشنایی گندم با آیین، دکتر اورولوژی کودکان و پسری پرانرژی و شاد که تازه از تگزاس برگشته، میشود. شایعاتی که پشت آیین هست و خصومتی که شایان نسبت به آیین دارد، برای گندم باور کردن آیین را سخت میکند…
دختری که بخاطر بدشانسی و کنجکاوی وارد ماموریت مخفیانه ای میشه و با رییس اون باند وارد رابطه ی بی دی اس امی میشه؛ بعد از مدتی پدر و مادرش کشته میشن و از ترس به این مرد پناه میاره، اما بدون اینکه بدونه توی قتل پدر و مادرش اون…
داستان بر گرفته از واقعیت هست. شقایق در یکی از شهر های کوچیک شمالی زندگی میکنه. مخفیانه با دوست پسرش برای اولین بار قرار میذاره اما تو قرار اول دزدیده میشه و به امارات فرستاده میشه؛ جایی که دخترها رو برای استفاده ابزاری آموزش و اجاره میدن. اما همه چیز در یک ملاقات کاری زیر و رو میشه و شقایق در مسیر جدیدی قدم میگذاره…
در روزهای پرالتهاب جنگ، دختری جراح با استعدادی کمنظیر، در حالی که قرار بوده همراه خانوادهاش برای ادامه زندگی راهی خارج شود، تصمیم میگیرد بماند و به عنوان داوطلب راهی بیمارستانی صحرایی در خط مقدم شود. در دل جنگ و میان مجروحان، او با رییس بیمارستان آشنا میشود؛ پزشکی جسور و آرام که مثل خودش به زخمهای روحی و گذشته پنهان مبتلاست. میان درد و خون و فریاد، عشقی آرام میانشان شکوفا میشود.