تو تاریکی که دست و پا میزنم به هیچی نمیرسم؛ واسه اینکه نترسم به هر چیزی که سر راهم باشه چنگ میزنم؛ هر چیزی… حتی یه قلب سنگی… حتی اگه اون یه تیکه سنگ تو سینه یه مرد مغرور باشه. من پرستش… اون قلب سنگی رو نرمش میکنم؛ حتی اگه کل زندگیم بشیم بشه… من اون مرد مغرور رو مجبور به پرستیدن میکنم…
حاج محمدهمایون امیران، مردی بسیار معتقد و با ایمان و تاجر معروف و سرشناس تهران، مسبب تصادف دختری جوان به نام یاس ایزدپناه میشود؛ تصادفی که کوتاهتر شدن یک پای یاس را در پی دارد. عذاب وجدانش باعث میشود بخواهد خطایش را جبران کند و به همین دلیل به یاس نزدیک میشود؛ اما وقتی به خودش میآید که در سن ۳۹ سالگی، در حالی که پدر دختری ۵ ساله است، دلدادهی دختر ۲۱ سالهی زیبا و دلفریبی شده که…
در مورد زندگی دختری به نام فرانک مهرجویی که داخل یه شرکت واردات و صادرات کار میکنه؛ مدیرعامل شرکت یه پسر خوشتیپ و میلیاردره که دورگه عرب و ایرانه و اسمش محمد احتشام است؛ به دختر قصه ما علاقه داره و مدام دنبالش هست و…
شاران رزمجو بازیگر معروفیه که درگیر شایعات میشه، تا جایی که به زندگی حرفه ای و خصوصیش لطمه ی بزرگی میزنه. این بین تنها کسی که میتونه به شاران کمک کنه هامون صدر هستش؛ مرد با نفوذی که تو گذشته ی شاران نقشِ مهمی داشته و حالا براش حکمِ یه دشمن رو داره. اما شاران میتونه با دشمنِ قدیمیش مصالحه کنه؟
شوهرم… شکنجهگرم. بدنامترین مرد شهر بهم پیشنهاد میده: نقش همسر مردهشو بازی کنم. نه میتونم فرار کنم، نه میتونم نه بگم. یه قدم داخل این نقش میذارم و زندگیم زیر و رو میشه… این همه راز و سایه از کجا بیرون میان؟ تنها راه نجاتم آدریانه است یا فرار از خودش؟ من وینتر کاونام… یا لیا ولکوف؟