داستان، داستانِ دوتا مامور موفق اداره آگاهیه که اصلاً آبشون با هم توی جوی نمیره! یکی شون سرگرد سورن صادقی و دیگری سروان عسل آرمان. داستان از جایی شروع می شه که اداره آگاهی واسه دستگیری یه باند بزرگ قاچاق مواد مخدر مجبوره دوتا مامور زبده رو به عنوان یک زوج داخل این باند بفرسته؛ اولین گزینه ها کسی نیستن جز بچه های داستان ما… داستانی پر از فراز و نشیب، حوادث مختلف و اتفاق های جالب!
تقابل دو مرد برای دو زن… بوکسوری دو رگه برای انتقام خون پدرش مجبور میشه تو دِه بمونه و با به دست آوردن شواهد پی می بره که زن عموش قاتله. جاهد چشم روی همه چیز می بندد و دستور به قصاص می دهد اما درست لحظه ی اعدام، افسون با جاهد معامله می کند: در قبال بخشش خواهرش، خونبس جاهد خان میشه… مردی که تو بی رحمی همتا نداره… یه مرد قدرتمند و بی رحم در مقابل دختری که گناهکاره…
تیرداد عاشق هامین هس، اما پدر و مادرش در تلاشن تا خواهر تیرداد رو به عقد هامین در بیارن و…
امیرعلی مردی جدی اما با قلبی مهربان و فاخته دختری محجوب با روحی به لطافت بالهای پروانه؛ و پروندهای که این دو را به هم گره میزند…
تو تاریکی که دست و پا میزنم به هیچی نمیرسم؛ واسه اینکه نترسم به هر چیزی که سر راهم باشه چنگ میزنم؛ هر چیزی… حتی یه قلب سنگی… حتی اگه اون یه تیکه سنگ تو سینه یه مرد مغرور باشه. من پرستش… اون قلب سنگی رو نرمش میکنم؛ حتی اگه کل زندگیم بشیم بشه… من اون مرد مغرور رو مجبور به پرستیدن میکنم…