در مورد زندگی دختری به نام فرانک مهرجویی که داخل یه شرکت واردات و صادرات کار میکنه؛ مدیرعامل شرکت یه پسر خوشتیپ و میلیاردره که دورگه عرب و ایرانه و اسمش محمد احتشام است؛ به دختر قصه ما علاقه داره و مدام دنبالش هست و…
شاران رزمجو بازیگر معروفیه که درگیر شایعات میشه، تا جایی که به زندگی حرفه ای و خصوصیش لطمه ی بزرگی میزنه. این بین تنها کسی که میتونه به شاران کمک کنه هامون صدر هستش؛ مرد با نفوذی که تو گذشته ی شاران نقشِ مهمی داشته و حالا براش حکمِ یه دشمن رو داره. اما شاران میتونه با دشمنِ قدیمیش مصالحه کنه؟
شوهرم… شکنجهگرم. بدنامترین مرد شهر بهم پیشنهاد میده: نقش همسر مردهشو بازی کنم. نه میتونم فرار کنم، نه میتونم نه بگم. یه قدم داخل این نقش میذارم و زندگیم زیر و رو میشه… این همه راز و سایه از کجا بیرون میان؟ تنها راه نجاتم آدریانه است یا فرار از خودش؟ من وینتر کاونام… یا لیا ولکوف؟
گندم رزیدنت جراحی ساکن تهران، دختری آرام و کم حاشیه از روستاهای اطراف تبریز با موهای قرمز که در خلوت دلش عشقی نه ساله و مخفی نسبت به همکلاسیش شایان دارد؛ شایانی که او را هرگز نمیبیند و حتی او را واسطه آشنایی با حنا، دوست مشترکشان، میکند. ادغام دو بخش کودکان و جراحی بیمارستان، باعث آشنایی گندم با آیین، دکتر اورولوژی کودکان و پسری پرانرژی و شاد که تازه از تگزاس برگشته، میشود. شایعاتی که پشت آیین هست و خصومتی که شایان نسبت به آیین دارد، برای گندم باور کردن آیین را سخت میکند…
دختری که بخاطر بدشانسی و کنجکاوی وارد ماموریت مخفیانه ای میشه و با رییس اون باند وارد رابطه ی بی دی اس امی میشه؛ بعد از مدتی پدر و مادرش کشته میشن و از ترس به این مرد پناه میاره، اما بدون اینکه بدونه توی قتل پدر و مادرش اون…