داستان زندگی طلاست؛ دختری که وقتی هنوز خیلی کوچیکه پدر و مادرش از هم جدا میشن و طلا میمونه و پدرش؛ پدری که از عهده بزرگ کردن یه دختر کوچولو بر نمیاد. پس طلا مجبوره تنهاییهاش رو تو خونه عموی بزرگش پر کنه؛ خونهای با یه دختر و دو پسر بزرگ…
رحیل و علاء از دوران کنکور و دانشگاه با هم بودن و همدیگه رو دوست داشتن؛ ولی بابای علاء سرطان میگیره و فوت میشه و علاء مجبوره هم کار کنه هم درس بخونه، چون خونوادهشون معمولی بودن و رحیل ثروتمند؛ بنابراین فکر میکنه در حد رحیل نیست و پا پس میکشه. رحیل هم با یکی دیگه ازدواج میکنه…
دختری به اسم شفق پرستار یه بیمارستانه؛ اونجا با کامران، یه پزشک جذاب و ثروتمند، آشنا میشه. کامران از شفق خوشش میاد اما شفق نه تنها نسبت به کامران بلکه به همه مردا بی تفاوته و این سرسختیش باعث میشه کامران که خیلی درباره ازدواج با شفق مصمم بوده، دست به کاری بزنه که شفق به اجبار باهاش ازدواج کنه و…
ابتدای داستان در مورد دو زوجی است که هر کدوم عاشق همسرشون هستن! ولی با یه تصادف، همسر یکی از این زوجها از بین میره و اون سه نفر دیگه رو تو مسیر هم قرار میده! علی راضی به رضایت نمیشه؛ تنها حرفی که روی زبونشه قصاصه! و بهارم که عاشق سهیل همسرشه، هر کاری میکنه تا از علی رضایت بگیره، حتی… و علی راضی میشه، اما فقط به یه شرط؛ اونم اینکه…
سر سفرهی عقدِ خورشید، داماد با زنی که ده سال از خودش بزرگتره، فرار میکنه! خورشیدِ طفلکی میمونه و پسر اون زن که دنبال مقصره و دنبال دیوار کوتاهی که خورشیده… دیدی زمستونا که هوا سرده، بعد یه برف سنگین وقتی یه نور کم جون خورشید میافته رو دیوار، چقدر خوب و گرمه؟ چون خورشیده؛ خورشیدِ زمستون!