دختری پاک و مهربان که گاه شیطنتش به دل مینشیند و گاه جدیتش مخاطب را وادار به احترام به عقاید و طرز فکرش میکند. سامی پاشا ربات دوست داشتنی داستان، مردی کمال گرا، مسئول و جدی که رابطه ی برادرانه اش با علی، شر و شیطان داستان، به شدت دلپذیر بود. عزیز الله خان به قول سامی پاشا «آماان»؛ امان از دست این عزیز و نقشه هایش که نه تنها خیر رسان نبود بلکه شر میرساند و باعث میشد دلسوزی و عشقش به سرمه ندیده گرفته شود.
محیا عاشقانه پسرعمهاش، امیرعباس را دوست دارد؛ پسرعمهای که او را نمیبیند و هیچ حسی به او ندارد. دو سال قبل به اصرار پدرهایشان صیغه هم میشوند؛ صیغهای که امیرعباس ناراضی از آن بود و بعد از مرگ پدرهایشان به نوعی فراموش شد. حال امیرعباس تصمیم به ازدواج با دختر یکی از کسبه بازار دارد. محیا قبل از خواستگاری رفتن و اتمام صیغه بین خودشان، از امیرعباس میخواهد حق محرمیت را ادا کند و…
قومی هست به اسم ضمیر که قوانین خاص و منحصر به خودِ خان و عشیره ی قوم هست؛ این قوم به دو دسته ضمیرچی بالا و ضمیرچی دور تقسیم شدن و بزرگ این قوم زنی به اسم خان خاتون هست. قوانین این قوم باعث هزاران اتفاق شده؛ مثل فرار، عروس کُشون، قتل، زنا، کودک همسری، خون بس، عشق های ممنوعه و کینه های چندصد ساله. جامعه مدرن امروز هم حتی این قوانینو تغییر ندادن و سرنوشت همچنان کاراکترها رو به بازی قوانین ضمیر می گیره.
یه دختر هفدهساله بودم که یتیم شدم، به مردی پناه آوردم که پدرم همیشه از مردونگیش حرف میزد. عاشقش شدم، اما اون فکر کرد بهش خیانت کردم و رفتارهاش کلا تغییر کرد و شروع به آزار دادنم کرد؛ حالا من باردار بودم و…